
|
پنج داستان کوتاه و جالب
داستان عاشقانه بسیار زیبا و غمگین – قرار
نشسته بودم رو نیمکتِ پارک، کلاغها را میشمردم تا بیاید. سنگ میانداختم بهشان. میپریدند، دورتر مینشستند. کمی بعد دوباره برمیگشتند، جلوم رژه میرفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخهگلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت میپژمرد. برنگشتم به رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم میآمد. صدا پاشنهی چکمههاش را میشنیدم. میدوید صِدام میکرد. |+|
نظر شما ()
نوشته شده در
شنبه 25 تیر 1390 و ساعت 05:53 ب.ظ
توسط احسان خسته شدم
خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس كه از سرما لرزیدم... |+|
نظر شما ()
نوشته شده در
چهارشنبه 22 تیر 1390 و ساعت 12:51 ب.ظ
توسط احسان خسته شدم
خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس كه از سرما لرزیدم... |+|
نظر شما ()
نوشته شده در
پنجشنبه 1 مهر 1389 و ساعت 01:54 ب.ظ
توسط احسان خنده تلخ سرنوشت
فقط به خاطر تو
به خاطر روی زیبای تو بود |+|
نظر شما ()
نوشته شده در
چهارشنبه 6 مرداد 1389 و ساعت 01:58 ب.ظ
توسط احسان زندگی بی تو
چگونه باور کنم... |+|
نظر شما ()
نوشته شده در
جمعه 11 تیر 1389 و ساعت 02:33 ب.ظ
توسط احسان عــــــــبـــور خاطــــره...
دلتنگ میشوم وقتی خط به خط خاطره های بهار را مرور میکنم... |+|
نظر شما ()
نوشته شده در
پنجشنبه 1 بهمن 1388 و ساعت 06:07 ق.ظ
توسط احسان |